پری‌یوش گنجی: شکل ˝نقاشی˝ شده‌ام

ارسال شده توسط: سعید محسنی سربندی در: 0 نظر بازدید: 620
پری‌یوش گنجی: شکل ˝نقاشی˝ شده‌ام

پری‌یوش گنجی: شکل ˝نقاشی˝ شده‌ام

کتاب می‌‏خوانم اما به غیر از فیلم اصغر فرهادی به سینما نمی‏‌روم

پری‌یوش گنجی بیش از 50 سال است که نقاشی‌ می‌کشد. او معتقد است که کارکردن در چنین زمانی موجب شده است که خود به ˝نقاشی˝ شبیه شود و جهان را از دریچه طرح و رنگ ببیند.

 

همزمان با برگزاری نمایشگاهی از یک دهه نقاشی‌های پری‌یوش گنجی در گالری آریانا، مرور فعالیت‌های هنری پری‌یوش گنجی طی نزدیک به چهار دهه گذشته، اگرچه موضوع اصلی بحث‌مان بود اما همان‌طور که در یک گفت‌وگوی رودررو انتظار می‌رود کار به همین‌جا ختم نشد و با یادآوری‌های متعدد "گنجی" به افت‌وخیزها در مسیر هنر و زندگی‌اش؛ از سال‌های مهاجرت و تصمیم ناگهانی او و همسرش مسعود خیام ریاضیدان و البته نویسنده‌ و مترجم برای بازگشت به وطن در بحبوحه جنگ، تا دوری شش‌ماهه از خانواده برای یادگیری نقاشی سومی در ژاپن زوایای دیگری را پیش روی‌مان گذاشت.

ابتدا برایمان بگویید در آستانه هفتادسالگی چطور به اطراف‌تان نگاه می‌کنید؟

امسال که به هفتادسالگی می‌رسم، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم وقتی نزدیک به ۵۵ سال در عرصه‌ای فعالیت می‌کنی خواهی‌نخواهی شکل آن می‌شوی؛ در آفریقا باشی سیاه می‌شوی و شمال اروپا باشی سفید می‌شوی. وقتی در نوجوانی وارد هنرستان شدم با استادهایی مثل حسین بهزاد، جواد حمیدی و محمود جوادی‌پور و سال ۴۵ که قرار بود فارغ‌التحصیل شوم هم با زنده‌یاد بهروز فروزی که آکادمی را در مسکو خوانده بود و همان سال فوت کرد، کار می‌کردیم. فروزی همان کسی بود که اولین کتاب نامه‌های ونگوگ را ترجمه و منتشر کرده بود و من که خودم را یک نقاش کالری‌ست می‌دانم، باید بگویم واقعاً رنگ را از او یاد گرفتم. برایمان طبیعت بی‌جان می‌چید و مثلاً وقتی‌که بادمجان را رنگ سیاه می‌زدیم، می‌گفت نه؛ با چشم‌های نیمه بسته نگاه کنید و ببینید بادمجان چند تونالیته رنگ بنفش و سرخابی دارد.

۵۵ سالی که در این مسیر می‌گذرد حتماً سرشار از این اندوخته‌هاست و البته تجربه‌هایی که حالا شاید نوبت شما است که با جوان‌ترهادر میانشان بگذارید؟

شاید بهتر باشد در میان بگذاریم و نه به خاطر خود آرتیست بلکه به‌عنوان الگویی که دیگران را برای حضور در این مسیر تشویق می‌کند تا به نتیجه برسند.

پس با این مقدمه انگار می‌توانیم در این مجال کوتاه تااندازه‌ای با خوانندگان در این مسیر همراه شما شویم؟ دوره‌ای که به آموزش‌های آکادمیک هنر گذشت چطور بود؟ بعد از هنرستان به چه سمتی رفتید؟

برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم؛ آنجا مرسوم بود که باید یک سال را به‌عنوان آموزش پایه می‌گذراندیم ولی وقتی کارهایم را دیدند از این دوره معاف شدم و یک‌راست به دانشگاه رفتم. اول رشته نقاشی را ادامه دادم ولی مدرسه‌ام را دوست نداشتم و چون پایه هنرستان را داشتم و مباحث برایم آشنا بود در عرض ۳ سال ۳ دانشگاه عوض کردم تا بالاخره به دانشکده هنر چلسی در لندن رفتم و دیگر آنجا ماندم و در رشته طراحی پارچه تحصیل کردم و از این بابت خوشحالم چون طراحی پارچه خیلی چیزها به من یاد داد. همه این‌ها را گفتم که تأکید کنم تحصیل در هنرستان خودمان آن‌قدر پربار بود که پایه اصلی آموزه‌های هنری من را شکل داد؛ حتی همین حالا وقتی دانشجویانی را می‌بینیم که از هنرستان آمده‌اند متوجه ویژگی‌های خاصی در کار هنری و رفتارهای متفاوتی می‌شویم؛ به‌اصطلاح کلاس‌شان در سطح دیگری است.

 

بعد از این مقطع گویا مهاجرتی هم به آمریکا داشتید و بعد دوباره به ایران برگشتید. از این سال‌ها بگویید.

در انگلیس با همسرم مسعود خیام آشنا شدم و به ایران برگشتیم و ازدواج کردیم اما او برای تحصیل دکترا باید به آمریکا می‌رفت؛ من هم بعد از مدتی به او پیوستم و بچه اول‌مان به دنیا آمد و بیشتر خانه بودم و نقاشی می‌کردم. خانه‌مان نزدیک فرودگاه واشنگتن بود و همین‌طور که هواپیماها می‌آمدند و می‌رفتند دل من هم با آن‌ها می‌پرید و با خودم فکر می‌کردم همه دارند به ایران برمی‌گردند و من اینجا مانده‌ام؛ تا اینکه یک روز همسرم آمد و خیلی ناگهانی گفت بیا برگردیم ایران و من هم که انگار منتظر چنین چیزی بودم پاسخ مثبت دادم و خیلی سریع در عرض دو سه روز جمع کردیم و آمدیم. روزهای جنگ بود و فضا واقعاً ملتهب و نگران‌کننده؛ آن روزها با انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها مصادف بود من هم از این فرصت استفاده کردم و در خانه شروع به نقاشی کردم. یادم هست اولین نقاشی که بعد از برگشتن کار کردم نمایی بود که از بالکن خانه‌مان دیده می‌شد؛ نقاشی‌های این دوره به‌نوعی کوبیستی بودند با رنگ‌گذاری‌های تند شبیه نقاشی‌های ماتیس که همیشه دوستش داشته‌ام.

نمایشگاهی هم از این نقاشی‌ها برپا کردید؟

بله؛ در واقع اولین نمایشگاهم بعد از برگشتن بود و در گالری " پافر" در خیابان عباس‌آباد که بعدها چلوکبابی شد به نمایش درآمد. آن روزها گالری‌های زیادی در تهران نبود؛ آریا، سیحون و چند تای دیگر؛ حتی گالری گلستان هم آن موقع هنوز کتاب‌فروشی بود و به‌عنوان گالری فعالیت نداشت. به‌هرحال گالری پافر را انتخاب کردم که پیش از من آثار ایرج زند را به نمایش گذاشته بود؛ با ایرج زند از پاریس آشنا بودم. بعد از من هم یعقوب عمامه‌پیچ در گالری پافر نمایشگاه گذاشت و کارهایش آن‌قدر و آن‌قدر خوب بود که شیفته‌شان شدم. بعد از نمایشگاه با چنگیز شهوق آشنا شدم و شروع کردم به تدریس در دانشگاه.

بعد از این دوره نقاشی‌هایتان به چه سمت و سویی رفت؟

به‌جز رنگین بودن که شاید در همه کارهایم دیده می‌شود، یک‌جور ابهام در فضای نقاشی‌هایم پیش آمده بود؛ معلوم نبود کی چه‌کاره است؛ بقال استاد شده بود و استاد چقال. همه‌شان آدم‌های بدون صورت بودند؛ در یکی از این کارها همسرم را که در خانه داشت به پسرم درس می‌داد نقاشی کردم و بازهم در بعضی دیگر از نقاشی‌های این دوره اعضای خانواده‌ام را نقاشی می‌کردم.

کارها را به دیگران هم نشان می‌دادید؟

بله در خانه نمایشگاه می‌گذاشتم و دوستان برای دیدن کارها می‌آمدند؛ دولت‌آبادی، مجابی و...

این‌طور که توصیف می‌کنید در آن شرایط حال و هوای اجتماع به آثارتان ورود پیدا می‌کرد؟

بله؛ از آن کارهای کوبیستی به اکسپرسیونیسم رسیدم که در آن شرایط وحشتناک خیلی هم راضی‌ام می‌کرد. بعدها این بازخورد شرایط جامعه در طراحی‌هایم نیز پررنگ شد و در ادامه به نقاشی زن‌های قهرکرده‌ای رسید که صورت‌هایشان را پنهان می‌کردند. یکی از این نقاشی‌ها هم که زنی را پشت پنجره نشان می‌دهد، وقتی در ژاپن بودم کشیدم. من آدمی هستم که از کودکی تأثیرات اجتماع را روی خودم احساس می‌کردم و ذهنم همیشه درگیر مسائل جامعه بوده.

پس سفرتان به ژاپن در همین سال‌ها اتفاق افتاد؟

یک بورس از بنیاد ژاپن گرفته بودم برای تحقیق روی پارچه‌ها و نقوش کیمونو و تأثیر پذیری‌اش از نقوش ساسانی از طریق جاده ابریشم. وقتی به ژاپن رفتم اولین چیزی که پرسیدم این بود که آب مرکب "سومیه" را کجا آموزش می‌دهند که به من نشانی استادی در دانشگاه کیوتو را دادند. در کلاس به استاد که حدود ۹۰ سال داشت نگفته بودم که نقاشی خوانده‌ام؛ به من گفت بنشینم کنار دستش و آموزش‌های اولیه را شروع کرد. جالب است که باوجود اینکه حتی یک کلمه ژاپنی نمی‌دانستم اما درس‌هایش را می‌فهمیدم. اولین درس کشیدن یک دایره بود و زمانی که می‌توانستی دایره درستی رسم کنی می‌توانستی کارت را امضا کنی، حالا این دایره کشیدن را ۲ روزه یاد می‌گرفتی یا یک‌ساله با خودت بود.

 

چه مدت در ژاپن ماندید و این مقطع در کارهای بعدی‌تان چه تأثیرهایی گذاشت؟

شش ماه آنجا بودم؛ یکی از ویژگی‌های اصلی نقاشی آب مرکب این است که با فضاهای مثبت کمتر کار داری و با فضاهای خالی و به‌اصطلاح منفی است که باید زندگی کنی. من هم بعد از این سفر روی فضاهای خالی متمرکز شده بودم و این ویژگی در نقاشی‌های بعدی‌ام به‌وضوح دیده می‌شود.

مجموعه نقاشی‌های شما از پنجره‌ها ظاهراً از این دوره است که حضور پررنگ‌تری پیدا می‌کنند؟

همین‌طور است، نقاشی پنجره‌ها درهمان مقطعی که در ژاپن بودم و با الهام از معماری آنجا شروع شد. یکی از تفاوت‌های دوره‌های مختلف نقاشی از پنجره‌ها این است که متأثر از حال و هوای درونی و البته تأثیرات اجتماع، با فضاهای رنگی متفاوت همراه می‌شوند. به‌هرحال مدت‏‌هاست روی این موضوع کار می‌‏کنم و برای من پنجره چارچوبی است که می‌‏توان از آنجایی را دید یا می‌‏توان در آن دیده شد؛ به‌علاوه هرکسی پنجره‌ای در ذهن خود دارد که از آن به جهان می‌‏نگرد. این ایده‎‎ای بود که مجموعه "پنجره‌‏های قرمز" را شکل داد و تابلوهای نخستین این دوره، ۱۰ سال قبل در گالری خانه هنرمندان به نمایش گذاشته شد. رنگ اصلی مجموعه " پنجره‌های شب" هم بنفش است و لایه‏‌های مختلفی از رنگ روی هر تابلو وجود دارد؛ هر لایه این آثار متأثر از لایه قبلی است و می‌‏تواند بیان رخدادی باشد که در گذر زمان به وقوع پیوسته است. زندگی ما در این شهر به‌گونه‌ای است که ناگزیر باید لایه‌های گوناگونی را روی مسائل مختلف بیاوریم تا پوشانده شوند؛ ما گمان می‌کنیم یکدیگر را می‎بینیم اما به خاطر لایه‎های فراوان قادر به دیدن هیچ‌کس نیستیم. زندگی زیر لایه‌ها جریان دارد. در حقیقت ما زیر لایه‌ها زندگی می‌کنیم. در این آثار، چندلایه روی‌هم قرار گرفته است و به جریان داشتن زندگی در زیر این لایه‌های عمیق اشاره می‌شود. لایه‌هایی که در تاریکی دیده نمی‌شوند و در روشنایی همه‌ی آن‌ها را می‌توان دید. ما درنهایت تاریکی می‌توانیم باوجود یک نور و به‌دور از هیاهوی اطراف، به لایه‌های عمیق خودمان و تاریخ‌مان برسیم. پس از ایجاد لایه‏‌ها در این تابلوها احساس کردم که باید از میان این‌همه تیرگی نوری به بیرون تابیده شود؛ برای تابش این نور هنوز به نتیجه خاصی نرسیده بودم تا اینکه یک‌شب به‌طور آزمایشی روی یکی از تابلو‌ها ماده براق‌کننده زدم و صبح متوجه شدم که می‌‏توانم تصویرخودم را درون تابلو ببینم. به این نتیجه رسیدم که انسان نیز خود نور است؛ قبلاً از فیلسوف بزرگ پروتاگوراس خوانده بودم که "انسان میزان همه‌چیز است" اما ترجمان آن را در هنر نمی‎یافتم، اکنون مسئله به‌سادگی روشن شده بود: "انسان نور همه‌چیز است". نوری که در نقاشی خود به دنبال آن بودم به این شکل ایجاد شد. در پرتو این نور شما تمام لایه‏‌های ایجاد شده در تابلو را نیز بدون تغییر یا اضافه کردن فرم خاصی می‌توانید ببینید. مجموعه "پنجره‎های شب" را در سال ۸۴ کار کردم و اردیبهشت سال ۸۹ در گالری ماه مهر به نمایش گذاشتم.

بعد از تجربه نقاشی‌های سومیه ژاپنی انگار حضور آدم‌ها هم در آثارتان کمرنگ می‌شود؟

مدت‌ها می‌شود که در نقاشی‌هایم با فیگورهای انسانی نمی‌گویم قهر کرده‌ام، اما به حضور مستقیم آن‌ها نمی‌پردازم. به‌طورکلی می‌توانم بگویم هر چه در کارهایم عمیق‌تر می‌شوم، سکوت و خالی بودن وسیع‌تر می‌شود. مجموعه کارهای سپیدم را که "پنجره‏‌های روز" نام دارد از سال ۸۸ آغاز کردم که در سال ۸۹ در کنار "پنجره‎های شب" به نمایش درآمد. این مجموعه فضایی کاملاً روشن دارد و با مجموعه قبلی بسیار متفاوت است. البته این دو مجموعه هرکدام دوره دومی نیز دارند. دوره دوم "پنجره‎های شب" رنگ‏‌های بنفش به سمت روشن‎‏‌تر شدن رفتند، گویی زندگی کمی آرام‎تر و لایه‎ها کم‎تر شده است و می‌‏توان هنوز امیدوار بود. در دوره دوم "پنجره‏‌های روز" هر چه بیشتر کار می‌‏کردم به سکوت بیشتری می‌‏رسیدم؛ فضیلت و سکوت، کار‌ها را کمی موسیقیایی‎تر و تنالیته رنگ‏‌ها کمی بیشتر کرد. سفری هم که در این سال‌ها به هند داشتم در ایجاد این حس در نقاشی‌هایم تعیین‌کننده شد و رنگ سفید در محوریت قرار گرفت در این تابلوها نور و سفیدی، نمادی از بارقه‌های امید هستند که می‌تواند در زندگی ما آدم‌ها حضور داشته باشد.

 

و بالاخره مجموعه رودخانه‌ها که در سال‌های اخیر روی آن متمرکز شده‌اید. شاید بد نباشد در پایان گفت‌وگو از حال و هوای این سال‌ها و کار بر روی این مجموعه برایمان بگویید.

موضوع آثار چیزی است که در واقع خودش برای من پیش می‎آید. بیش از هر چیز این حس من است که می‌‏گوید در یک‌زمان خاص روی چه چیزی باید کار کنم. در واقع همین حس بود که سال‎ها پس از پنجره‏‌ها توجه مرا به رودخانه و آب جلب کرد؛ در این دوره بیشتر با آب مرکب کار کردم و به‌تدریج رنگ آبی در نقاشی‎هایم بیشتر شد. پیش از کار روی این مجموعه فکر می‌کردم که رودخانه باآنکه در روز بسیار جذاب است و دوست دارم به انعکاس‌های نور در آن خیره شده یا صداهای آن را با گوش جان بشنوم اما به هنگام غروب آفتاب هولناک می‌شود و مملو از ناشناخته‌ها و توهم است. به ناگهان رودخانه مهربان شکل عوض می‌‏کند به حدی که فکر نمی‌‎کنم بتوانم شبی را تا صبح کنار رودخانه به سر برم. این هول و هیاهو را در تابلوهایی با شاخه‎ درهم‌تنیده درخت بید در کنار آب نشان دادم. رودخانه به خاطر ماهیت متفاوتش در شب و روز من را به سمت خود جلب کرد و این تفاوت در ماهیت و این تغییرها است که انگار به ما می‌گوید؛ همیشه امیدی هست و تابه‌حال هم بوده که توانسته‌ایم از پس سال‌ها به اینجا برسیم. 

چه بخشی از کار نقاشی برای شما جالب توجه است؟

همیشه لحظه‎ای که باید تصمیم بگیرم یک نقاشی به پایان خود رسیده است برایم جالب است. آن لحظه به این فکر می‌‏کنم که این کار تمام شده است و باید یک کار دیگر را شروع کنم. وقتی که تابلوهای سفیدم را کار می‌‏کردم، وقتی کار تمام شد تابلوها را نگاه کردم، دلم راضی بود و وقتی کارها خشک می‏‌شوند می‌بوسم‌شان، در آغوش‌شان می‎گیرم و اغلب هم در آن لحظه‎ها گریه می‌‏کنم. نقاشی را خیلی دوست دارم همینطور بچه‎ها را و البته همسرم را هم خیلی دوست دارم. 

به عنوان یک نقاش روزها زندگی عادی را چگونه می‏‌گذرانید؟

من عادت دارم که شب دیر بخوام و صبح‎ها هم البته زود بیدار شوم. اصلا کاش در جهان خواب نبود شاید حتی بتوانم بگویم مثل بچه‏‌هایی که در مقابل خواب از خود مقاومت نشان می‏‌دهند از خواب متنفرم. در همه زندگی دلم برای کارم شور می‏‌زند به همین دلیل هیچ روزی نیست که با خودم بگویم امروز کاری ندارم و به این دلیل سراغ یک کار دیگر خواهم رفت. این کار هم البته فقط نقاشی نیست من یک خانم بسیار وسواسی در زمینه کار خانه هستم به همین دلیل هر چیزی که در خانه ما شسته شود حتما باید اتو هم زده شود. به علاوه من حتما باید خودم غذا درست کنم. در طول زندگی هم همیشه وضعیت خانه و اعضای خانواده برایم بسیار مهم بوده و نسبت به همه این‎ها احساس مسئولیت بسیار داشته‎ام. خوب نقاشی، تدریس و خیاطی هم کارهای دیگری است که من در همه این چند دهه گذشته هر روز به آنها پرداخته‌ام. به ویژه در دهه شصت که مغازه لباس‎فروشی به شکل امروزی کمتر وجود داشت و من همه لباس‌‏های بچه‎ها را خودم می‏‌دوختم. در مجموع همه کارهای زندگی‎ام را همیشه خودم انجام داده‎ام. 

شما از آن نقاش‏‌هایی هستید که شب‌ها کار می‏‌کنند؟ به طور کلی چه زمانی را برای کار هنری انتخاب می‏‌کنید؟

صبح که از خواب بیدار می‏‌شوم این‌طور نیست که حتما باید به سراغ نقاشی‎ام بروم تابلویی که روی آن کار می‎کنم همیشه یا روی دیوار است یا روی میز و هر موقعی از روز یا خیلی اوقات شب ممکن است روی آن کار کنم. اما به هر حال باید زمانی مشخص را به آن اختصاص دهم تا نقاشی دچار مشکل نشود. البته برایم فرقی ندارد که شب نقاشی بکشم یا روز البته این نکته را هم می‌دانم که روزها چشم ما آگاه‎تر است و شب‎ها ذهن. رنگ و تنالیته‎های مختلف رنگی در کارهای من بسیار با اهمیت هستند با این حال من هر زمانی را که فکر کنم باید نقاشی بکشم را بهترین زمان برای این کار می‎دانم.  

به هنرهای جدید هم علاقه دارید؟

وقتی در موزه‎های اروپا روبه‌‏روی کاری از کلود مونه، گویا، اکسپرسیونیست‌های آلمانی یا آبستره‌ای از روتکو می‎ایستم بسیار برایم لذت بخش است. متاسفانه کارهایی که این روزها به اسم هنر جدید، اینستالیشن و مانند این می‏‌بینیم تکرار کارهایی است که چهل و پنجاه سال قبل انجام شده است و به همین دلیل آنها را دوست ندارم.

با این حال هر هفته تا آنجا که فرصت داشته باشم به دیدن نمایشگاه‌ها می‌روم. معمولا به عنوان یک معلم نظرم را به هنرمندان می‎گویم زیرا این کار را وظیفه خودم می‌‏دانم. متاسفانه کارهای هنرمندان جوان معمولا دو مشکل دارد یکی اینکه بسیاری فکر می‏‌کنند طراحی کار کردن از مد افتاده است و دیگر اینکه فکر می‏‌کنند با کمی فلسفه خواندن می‏‌توان هنرمند شد درحالی که اولا طراحی ریشه هنرهای تجسمی است؛ به علاوه جوانان ما باید بیشتر مطالعه داشته باشند و ریشه‌ها را در هنر و فلسفه خوب بشناسند. نکته دیگر آنکه ادبیات هم مهم است و به نظرم حیف است که آدم در زندگی‎اش کلاسیک‌ها را نخواند. 

 

چه شد که تا این اندازه به طراحی پارچه علاقه پیدا کردید؟

پدرم در کار پارچه بود و کارخانه پارچه بافی داشت به همین دلیل در خانه ما همیشه پارچه دیده می‎شد و هیجان‎انگیزترین بخش این پارچه‎ها آنهایی بود که از کشورهای دیگر به خانه ما می‎رسید و طرح و رنگ‎هایشان ما را مجذوب خود می‎کرد. پس از آنکه در هنرستان نقاشی خواندم و در دانشگاه چند بار رشته عوض کردم برای ادامه ادامه تحصیل در رشته نقاشی راهی انگلستان شدم اما خواندن نقاشی در دانشگاه برایم تکرار همان چیزهایی بود که در هنرستان آموخته بودم؛ فکر کردم بهتر است طراحی پارچه بخوانم  تا در بازگشت به ایران بتوانم به پدرم هم کمک کنم. آموختن طراحی پارچه روی نقاشی من بسیار تاثیر گذاشت و موجب شد من رنگ را به شکلی نو یاد بگیرم. پس از تحصیل برای اولین و آخرین بار در زمینه طراحی پارچه کار کردم. محل کار من شرکتی آلمانی بود، جالب‎ترین نکته این دوران آن است که کارم در آن شرکت آن قدر خوب بود که پس از مدتی از من تقدیر کردند و به اندازه نصف حقوق به کم پاداش دادند. سال‎های نخست دهه پنجاه بود و به خاطر دارم که طرح‎های مرا روی ماشین‎های کاروان کشیده و آن ماشین‎ها را در سراسر آلمان چرخاندند تا مردم هم این طرح‎ها را ببینند. بعد از آن دوران هیچ وقت دوباره به سراغ کار در زمینه طراحی پارچه نرفتم و تنها از دهه ۶۰ به تدریس آن در ایران پرداختم.

اوقات فراغت خود را به کارهایی اختصاص می‌‏دهید؟

سفر برای من یکی از بهترین کارهایی است که اوقات فراغتم انجام می‏‌دهم. هرچه بیشتر سفر کنید، چیزهای بیشتری خواهید دید و در نهایت دانسته‎های بیشتری نیز خواهید داشت که می‌تواند برای زندگی شما مفید باشد. وقتی در ایران به سفر می‎روم بیتر دوست دارم که منظره‎های گوناگون را ببینم. هر جای ایران از آذربایجان گرفته تا کردستان و جنوب چهره خاص خود را دارد که در نوع خود منحصر به فرد است. از نظر زمانی من هربار که یک سری از کارهایم را تمام کنم به سفر می‏روم تا آمادگی انجام کارهای بعدی را پیداکنم. با اینکه سفر با افراد خانواده لذت‎های خاص خود را دارد من بیشتر تنها سفر می‏کنم. در سفر انسان فرصت بیشتری برای فکر کردن دارد به علاوه عکاسی از منظره‌ها، کار روی نقاشی‎های آب‎مرکب و همین‌طور دیدن منظره‎های جدید برایم بسیار لذت‎بخش است. گاه تنها سوار اتوبوس می‎شوم و از شهری به شهر دیگر می‎روم؛ این کل از سفر و تنها شدن با خود برای من آرامش می‌آورد. به خاطر دارم که یک بار به تنهایی به هندوستان رفتم یک ماشین در اختیار گرفتم که البته راننده داشت و از شهری به شهر دیگر هندوستان را گشتم. من به بهانه‎های مختلف به اروپا، استرالیا و آمریکا سفر کرده‌ام و معتقدم هر کشوری زیبایی خودش را دارد؛ به علاوه انگلستان به دلیل سال‎های طولانی تحصیل خانه دوم من محسوب می‎شود اما با همه این‌‌ها هیچ کجا ایران نمی‏شود و ایران را از خشک برهوتش گرفته تا سبز بهشتش بیشتر از هرجای دیگری از جهان دوست دارم و برای سفر ترجیح می‎دهم.

میانه‎تان با سایر هنرها چگونه است؟

رابطه‌ ما در خانواده با همه هنرها خوب است، می‎دانید که دو فرزند من موزیسین هستند و موسیقی در واقع هوای خانه ماست. ادبیات هم جایگاه ویژه‎ای در خانه ما دارد، معاشرت خانواده ما با اهالی هنر هم همیشه بسیار زیاد بوده است و بزرگان ادبیات معاصر دوستان خانوادگی ما بوده و هستند. به همین دلیل من بسیار به مطالعه علاقه دارم. رمان کلاسیک زیاد می‎خوانم و مدتی قبل یک سال زمان گذاشتم تا سفرنامه‎های مختلف ایرانی را بخوانم. الان هم مشغول خواندن دوره تاریخ ادبیات ایران اثر ذبیح‎الله صفا هستم و وقتی این دوره به اتمام برسد دوست دارم مطالعه تاریخ طبری را آغاز کنم. به هر حال بشتر دوست دارم بخوانم تا اینکه فیلم ببینم. البته در سال‎های دانشجویی زیاد فیلم می‎دیدم به ویژه کلاسیک‌های روسی یا فیلم‌‏های ایتالیایی اما الان سینما را دنبال نمی‎کنم معمولا بچه‎ها فیلمی انتخاب می‎کنند و با هم تماشا می‎کنیم هرچند اگر اصغر فرهادی فیلم بسازد حتما سینما خواهم رفت.

اهل تکنولوژی روز هم هستید؟

این روزها یکی از چیزهایی که جزو زندگی ما شده، آی پد است. وسیله‎ای که باعث شده ارتباطات بیشتر و آسان‌تری وجود داشته باشد اما همین وسیله باعث شده است چیزهایی که هیچ وقت برای خواندن انتخاب نمی‌کنیم را بخوانیم چیزهایی که معمولا به هیچ دردی نمی‌خورند به خصوص برای من که اصلا اهل مجله و خواندن چیزهایی از این دست نیستم این موضوع خیلی به چشم می‎آید. به هر حال نمی‌توان آن را از زندگی حذف کرد.

چه کاری را در میان کارهای روزمره بیشتر دوست دارید؟

باغبانی کاری است که بخش قابل توجهی از زمان مرا در روز به خود اختصاص می‌دهد. هر روز یا چند روز یک بار باید به گیاهانی که در حیاط بزرگ ما وجود دارد آب بدهم هرچند مدتی است دختر به من نزدیک شده است و در این کار به من کمک می‎کند.

منبع: Arthibition.net

درباره نویسنده

پست های مرتبط